دلنوشته های استاد دانشگاه پکن در رثای رهبر شهید و بمباران ایران

اشعاری که دکتر یو گویلی به دلیل عدم عدم امکان حضور در مراسم ارتحال امام خمینی (رحمت الله علیه) در رثای رهبر شهید کشورمان و بمبارات دانشگاه ایران سروده اند و

دکتر یو  گویلی

دانشگاه مطالعات زبان‌های خارجی پکن

در رثای رهبر شهید ایران

(به سبب عدم حضور در آیین  سوگواری، این مرثیه را به جای حضور در مجلس عزا سروده ‌ام.)

زمستان بود.

زمستانِ هزار و چهارصد و پنج.

و ناگهان ستاره‌ای از آسمانِ ایران لغزید.

نه؛ سقوط نکرد،

به افقی دیگر کوچ کرد.

گفت‌وگو هنوز بر میزها گسترده بود،

واژه‌ها هنوز لباسِ صلح بر تن داشتند،

که ناگهان از آستینِ لبخند

خنجری  بیرون آمد.

صبح هنوز چشم نگشوده بود

که آتش بر بامِ خانه‌ها بارید.

و پیرِ ما در میانِ دود و خون آرام گرفت.

آن روز خیابان‌ها سیاه پوشیدند.

گنبدها سیاه پوشیدند.

و دل‌ها از همه سیاه‌تر شدند.

اما من هزاران فرسنگ دورتر، در شانگهای، پشتِ پنجره‌ای سرد،

به زمستانِ دیگری بازگشتم.

زمستانِ نود و هشت.

اتاقِ ترجمه کوچک بود،

اما صدا وسعتِ یک جهان داشت.

صدایی آرام.

صدایی پدرانه.

صدایی که از دوردست می‌آمد

و نزدیکِ دل می‌نشست.

دو ساعت سخن گفت؛

بی‌آنکه کتابی در دست داشته باشد.

آیه‌ها چون چشمه از زبانش می‌جوشیدند.

حدیث در حافظه‌اش نفس می‌کشید.

و حافظ، چنان بر لبانش راه می‌رفت

که گویی در خانه خویش قدم می‌زند.

مولانا در کلماتش می‌چرخید،

و حکمت در نگاهش روشن بود.

چشم‌هایش را هنوز به یاد دارم.

دو پنجره روشن رو به صبح.

دو چشمه زلال در دلِ کوهستان.

نگاهش خستگی را از دل می‌برد

چنان‌که باران غبار را از برگ‌ها.

آن روزها چه ساده گذشتند.

و ما نمی‌دانستیم روزی برای همین لحظه‌های عادی

گریه خواهیم کرد.

چهارده قرن است که این روایت ادامه دارد.

از محرابِ علی تا گودالِ حسین.

از نخلستان‌های کوفه تا ریگزارِ کربلا.

از فریادِ زینب تا سوگِ امروز.

زینب ایستاد؛ میانِ شعله‌ها و گفت

پنداشته‌اید نور را می‌توان کشت؟

و تاریخ چهارده قرن است که پاسخ می‌دهد

نه.

هر شهید دانه‌ای بود در خاکِ زمان.

و هر قطره خون رودی شد در مسیرِ بیداری.

آنان گمان کردند با خاموش کردنِ چراغی شب را جاودانه خواهند کرد.

اما نمی‌دانستند خونِ شهید روشنایی می‌زاید.

امروز پرچم‌های سیاه فقط بر گنبدها نیست.

در دل‌هاست؛

در چشم‌هاست؛

در سکوتِ مادران است؛

در بغضِ کودکان.

در صدای مردانی که نامِ او را آهسته تکرار می‌کنند.

هفتاد و دو تن روزی در صحرایی ایستادند.

امروز هزاران هزار دل همان راه را ادامه می‌دهند.

فردوسی از بی‌وفاییِ روزگار گفت.

فریدون پانصد سال پادشاهی کرد و رفت.

اما آنان که بر بسترِ خون می‌آرامند،

سرنوشتِ دیگری دارند.

شهادت چند حرف بیشتر نیست.

اما گاهی تمامِ تاریخ در همین چند حرف خلاصه می‌شود.

بهار آمده است.

شاخه‌ها لباسِ شکوفه پوشیده‌اند.

باد بوی گل می‌آورد.

اما من هنوز بوی باروتِ آن صبح را می‌شنوم.

و امروز

قلم در دست دارم.

نه برای یک مرد؛

نه برای یک رهبر؛

برای سلسله‌ای از نور.

برای راهی که از علی آغاز شد،

از گلویِ حسین گذشت،

و هنوز در رگ‌های تاریخ جاری است.

ای پیرِ روشن‌چشم!

ای صاحبِ آن صدای آرام!

هنوز اتاقِ ترجمه را می‌بینم؛

کاغذهایی در دستت؛

واژه‌هایی بر لب.

و نوری که از نگاهت می‌تراوید.

سال‌ها هم که بگذرد، آن تصویر کهنه نخواهد شد.

چنان‌که ستارگان در حافظه شب کهنه نمی‌شوند.

و اگر خدا بخواهد، روزی در باغ‌های بهشت،

در پاییزی دیگر،

در شانگهایی دیگر،

باز تو سخن خواهی گفت.

و من در گوشه‌ای آرام خواهم نشست

و واژه‌هایت را برای فرشتگان

ترجمه خواهم کرد.

**********************************************

مرثیه‌ای برای سی  دانشگاه

ای برفِ دماوند، هنوز بر شانه کوه آب می‌شوی؟

ای یاس‌های تهران، هنوز در حیاط‌های خاموش شکوفه می‌زنید؟

پس آن خنده‌ها چه شد؟

آن خنده‌های سبکبال که عصرها از میان درختان چنار می‌گذشتند

و در راهروهای دانشگاه پناه می‌گرفتند؟

ناگهان آسمان فروریخت.

نه باران بود، نه برف آتش بود که بر دفترهای ناتمام بارید.

و کتاب‌ها، با انگشتان گشوده، زیر خاکستر خوابیدند.

تخته ‌سیاهی بود که روزی رو به روشنایی ایستاده بود.

بر آن کسی هنوز می‌نوشت آدم... م.

اما انفجاری میان حروف افتاد.

الف به سویی پرتاب شد. دال در غبار گم شد.

و میم، تنها و سرگردان، در میان آوار ماند.

دیگر هیچ واژه‌ای به پایان خود نرسید.

دیوارها فرو ریختند.

پنجره‌ها چشم‌های شکسته ساختمان شدند.

و هزاران رؤیا، هزاران آغاز، هزاران فردا، زیر سنگ‌ها بی‌صدا ماندند.

نوزادی که هنوز نام جهان را نمی‌دانست،

پیری که یک قرن درختان این سرزمین را دیده بود،

هر دو در برابر این اندوه یکسان خاموش شدند.

اکنون از آن همه کلاس، از آن همه صدا، از آن همه امید،

تنها دیواری مانده است که هر شب با باد سخن می‌گوید.

تنها دیواری که هنوز نام دانشجویان را به خاطر دارد.

و زمین، آهسته بر زخم‌های خود دست می‌کشد.

و آسمان، ابرهایش را چون پارچه‌ای سیاه بر شهر می‌گستراند.

در این سوگواری بزرگ صدای سعدی از قرن‌ها دورتر می‌آید

بنی‌آدم اعضای یکدیگرند...و من می‌پرسم اگر چنین است،

پس این همه زخم بر پیکرِ کدام انسان نشسته است؟

این همه خون از کدام عضوِ تنِ ما جاری شده است؟

و چرا برادرانِ یک خاک، هنوز راه یکدیگر را با آتش نشان می‌دهند؟

ای دانشگاه، ای خانه چراغ‌های بیدار،

ای پناهِ رؤیاهای جوانی من، تو در آوار نمانده‌ای.

تو در کتاب‌های نیم‌سوخته، در دفترهای ناتمام،

در نگاه دانشجویی که هنوز به فردا ایمان دارد،

ادامه خواهی یافت.

زیرا سنگ می‌تواند دیوار را فرو بریزد،

اما نمی‌تواند اندیشه را دفن کند و روزی، از میان همین خاکستر،

دوباره صدای گام‌های زندگی خواهد آمد. [①]

*********************************************

نامه‌ای به ایران ایران

نامت را آهسته بر زبان می‌آورم،

چنان که نام مادری را در شبی دور از خانه.

روزی از مرزهای جغرافیا گذشتم و به سرزمین تو رسیدم،

اما آنچه مرا نگاه داشت نه کوه بود نه کویر نه شهرهای افسانه‌ای؛

دلِ مردم بود.

مردمی که اندوه را چون نانِ روزانه میان خود قسمت می‌کنند

و هنوز لبخند را از یاد نبرده‌اند.

ایران، تو را در کتاب‌های تاریخ نشناختم.

تو را در چشم‌های کودکی شناختم،

که با دست‌های کوچک خویش آفتاب را نقاشی می‌کرد.

تو را در نگاه پیرمردی شناختم،

که زیر بار سال‌ها رنج هنوز به فردا سلام می‌داد.

و اکنون بار دیگر دود از افق برمی‌خیزد.

بار دیگر آتش نام خیابان‌ها را از بر می‌کند.

بار دیگر مادران به پنجره‌ها پناه می‌برند

و کودکان مینابی معنای واژه‌هایی را می‌آموزند که هرگز نباید می‌آموختند.

اما من در میان این همه تاریکی هنوز به تو می‌اندیشم.

به سرزمینی که هزاران سال از میان شمشیرها گذشته است

و هنوز شعر می‌خواند.

به سرزمینی که ویرانی را دیده است

و باز باغ کاشته است.

به سرزمینی که مرگ را شناخته است

و باز عشق را انتخاب کرده است.

می‌گویند خون بر خاک ریخته است.

آری.

اما من می‌دانم از همین خاکِ سرخ روزی گل‌های انار سر بر خواهند آورد.

می‌دانم کوه‌های البرز هنوز ایستاده‌اند.

می‌دانم باد هنوز زبان درختان را می‌فهمد.

و می‌دانم هیچ توفانی از تاریخِ یک ملت درازعمرتر نیست.

ایران، از دوردست‌های شرق شاخه‌ای یاس برایت فرستاده‌ام.

نه برای فاتحان، نه برای آنان که آتش می‌افروزند؛

برای کودکی که فردا بی‌هراس به مدرسه خواهد رفت.

برای مادری که شب را بی‌اضطراب به صبح خواهد رساند.

برای مردمی که سزاوار آرامش‌اند.

باشد که صلح بار دیگر بر بام خانه‌هایت فرود آید.

باشد که صدای پرندگان جای آژیرها را بگیرد.

و من، اگر هنوز زنده باشم، روزی بازخواهم آمد

در فصلی که شالیزارها سبزند،

در فصلی که باد بوی زعفران و کباب را در کوچه‌ها می‌گرداند.

آن روز کنار مردم تو خواهم ایستاد و خواهم گفت

این سرزمین از جنسِ خاک نیست؛ از جنسِ امید است.

 

[①]

 به گزارش چندین رسانه ی  ایرانی از جمله روزنامه ی تهران تایمز در تاریخ ۶ آوریل، آمریکا  و اسرائیل) به دانشگاه صنعتی شریف تهران حملات هوایی انجام داده‌اند. این گزارش‌ها می‌افزایند که این حملات به ایستگاه گاز این دانشگاه آسیب زده و منطقه به‌طور موقت با قطعی گاز مواجه شده است. به گزارش رسانه‌های ایران در تاریخ ۴ آوریل، حسین سیمایی صراف، وزیر علوم ایران، اعلام کرده است که ۳۰ دانشگاه ایران مورد حمله مستقیم قرار گرفته و ۵ استاد و بیش از ۶۰ دانشجو در حملات آمریکا و اسرائیل جان خود را از دست داده‌اند.

کد خبر 26327

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 6 =